تبليغاتX
ریسمانی از داستان

ریسمانی از داستان

( خانه من تئاتر )

جغرافیای خیالی

گروه نمایشی بامداد جهت شرکت در جشنواره استانی تئاتر عازم آبادان شد . ( بهانه ایی دیگر برای یک نبودن تازه ! ) . کمی در شگفتم . کمی بیشتر از کمی . از اینهمه بی خبری و بی مهری که ایام را بغل کرده است .

نقشه ایی دارم

خم میشوم روی نام خوزستان

و درشتش میکنم

ریز میشوم روی کوچه ایمان

جاییکه کسی

گوشش پر است از خروش رودخانه دزفول

و پسرهای اهوازی

امشب کنار چشمهایش لب کارون می خوانند

برای اشکها

و برای کوچه اش

نقشه ایی دارم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 17:58  توسط حبیب پرتاری  | 

اگر سکوت نمی کرد

- اون یکی رو زدین دو و چهار صد ؟

مرد فروشنده با یکطرف دهانش خندید و گفت : نه قربون شکلت . بیست و چهار تومنه و دستش را کشید سمت تکپوشی که چند دقیقه ایی بود لای انگشتان پسر ورز می خورد . میخواست بردارد و ادامه بدهد که : اگر مشتری نیستین . . . که مرد دومی با صدایش داخل آمد که : همون را میشه ببینم ؟ این جمله از گلویی بیرون آمد که کراوات را خیلی پیش از عروسی تجربه کرده بود . شاید عروسی را هم خیلی پیش از عروسی . البته پسر جوان عقلش آنقدر قد نمیداد که چنین چیزهایی را بفمهد . چشمهای فروشنده برقی زد : بعله قربون . . . خدمت شما . سنگ شوره . ترک اصل .

وقتی پسر با انگشتهاش یقه تکپوش را می خاراند زیرجلکی نگاهی کرد به آن مرد دوم که شانه به شانه اش ایستاده بود . و بعد همانطور زیرجلکی خیره شد به آن بیست و چهار تومان سنگ شور ترک .  شاید مرد دوم نگاه دزدکی را دیده بود که گفت : یه ضرب المثل هس که میگه من اونقدر پولدار نیستم که جنس ارزون بخرم . اگر پسر سکوت نمیکرد شاید ادامه نمی داد که : منظورم را که می فهمی ؟

شاید اگر باز هم سکوت نمیکرد فروشنده منبر نصیحت نمی گرفت که : هیچی آسون و ارزون بدس نمی آد . بقول قدیمیا نابرده رنج گنج میسر نمیشود مزد آن گرفت جان برادر که کار کرد . پسر گفت : کار هم که ماشالا فراوون . مرد دوم میان شمردن اسکناس هاش خنده ایی زد . فروشنده گفت : کادوپیچ کنم یا همون تو نایلون می برین ؟

پسر انگشتهاش را از تکپوش سوا کرد و سرش را زیر گرفت که برود . فروشنده انگار که بخواهد قناری از قفس پریده اش را لای مشت بگیرد با صدای بلند گفت : با قیمت مناسب تر هم هس ها . پسر لحظه ایی ایستاد . بی آنکه برگردد گفت : من اونقدر پولدار نیستم که جنس ارزون بخرم . رفت .

و فروشنده تا چند روز بعد همه سوراخ سنبه های مغازه اش را گشت تا ماشین حسابی که همیشه روی ویترین میگذاشت را پیدا کند .

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 10:54  توسط حبیب پرتاری  |