تبليغاتX
ریسمانی از داستان

ریسمانی از داستان

( خانه من تئاتر )

با شمایم که . . .

این روزها بیشتر از همیشه سر در لاک خودم دارم . شاید چندی دوری برای درد بی درمان دلم لازم بود . شبهای اصفهان همقد دلگیر بودنش زیباست .

آنچه می آید یادداشتی است که پس از یک بحث دوستانه شکل گرفت .

كيستيم و چكاره ايم ؟ زبانهامان سرگفتن ندارند و سرهامان دست بكار هيچ تاملي نيستند . به دست و سر و زبان يله ايم در موسيقي بي ترتيب طبل عاري .

كج انديشيده ايم  اگر كج  ميرويم . و بماند كه راست يادمان ندادند . كوه بلند انديشمنديمان - اگر هم به ساحت وجود پا نهد -  سفله خاكي است از غرولندي زير لب يا گاه پچپچه ايي با دوستان و هم پياله ها كه : قانون كج است و معوج .

و قانون به دهن كجي راست نميشود رفيق . ما همرهان خوبي نيستيم . ما اصلا راه نميرويم . مانده ايم و گنديده در ولنگاري ارتباطهاي سردرگم . و دوستاني كه از هر يكيشان به هزار دشمن پناه بايد برد . به بادي مثل ابر مي آيند ، مثل پرچم رو سوي تو ميكنند و تو دل خوش ميكني به اينكه قانون زير پايت له شده . نه قانون كوچك اين خرده شهر ، حس ميكني تمام جهان زير پاي تست . دلخوش باش و باش تا بادي ديگر بوزد !

هراس داريم از سين استبداد  ، بي كه بدانيم خود مستبداني زورگوييم كه سرزمين بالهاي ذهنمان را غاصبانه در چنبره جهالتي محدود و لذاتي گذرا فروبرده ايم . باري ما حتي به خودمان زور ميگوييم و دردناكتر آنكه با خودمان نيز صادق نيستيم و اين جهالت و لذت خودآگاه را در  خودفريبي شگرفي به حساب ناتوان بودنمان در برابر صاحبان اريكه قدرت ميگذاريم .  

من نيز جاهلانه به اين سطور نمي بينمتان فرورفته در تاملي تلخ كه " كيستيم و چكاره ايم ؟ " ولي به حرمت لحظه ها  و آدمهاي رفته از دست ، زماني را در قلب و ذهنت كنار بگذار كه شايد دررسد روزي . تا انديشه كني ، خودت را روبري خودت بنشاني زير نور نامرد چراغي كه مدام ميرقصد ،  و براي خودت اعتراف كني كه  : لوله سلاح هاي ما هرگز بوي دود را نشنيد چرا كه ما پيش از جنگ ، شكست خورديم . ما هرگز به مبارزه فكر و حرف نطلبيديم تمام آنچه در ذهن و زبانمان خفقان نام گرفت . ما از ترس مرگ ، خودمان را سينه خيز روي خاك بلاخيز بي قيدي و بي خيالي كشيديم و كشتيم .

آنك اعتراف كن رفيق ! ما جانيان لحظه ها بوديم .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 0:46  توسط حبیب پرتاری  |