دیر شد ، برو !
موهايت كه در باد ول شدند يادم آمد كه پنج است و بايد بروي . تو حواست نبود و محو خودت بودي . من هم همراهت بودم .
انگار حرف هاي ما تمامي نداشت . آخر هر حرف اول حرفي ديگر ميشد . تو بيرحمانه دستت را كنار پهلويم گذاشته بودي و من مي ترسيدم كه لمسش كنم . مبادا كه مهربانانه براي هميشه بروي . جدال من با دستهاي تو هوسم را بجان ساعت انداخت . ساعت از پيش بازنده بود و بي اهميت شد كه از شش هم بيشتر است .
اخم كردي و من براي خنداندنت تا هفت جان كندم . و درست همانجا بود كه حس كردم وقتش شده و بايد چيز جديدي بگويم . با لبخندي بحث را كه عوض كردي دلم بحال خودم گر گرفت .
از خواستن گفتي و من مي خواستم دستهايت را خواهش كنم . ترسيدم كه عقربه ها هوسم را در شبيخوني ناباور مغلوب كنند . پس كشيدم دستم را و خواهشم را . سرم را زير انداختم و شانه هايم را مثل خواهشم رها كردم . زير لب آهي كشيدم بجان روزهايي كه از روزهاي ديگر كوتاه ترند . بجان خوابها و رويا . هوسها .
باورم نمي شد . تو يكدفعه دستان ظريفت را روي زمخت دستان من گذاشتي و من با تو آغاز كردم . ( نمي توان تو را شناخت ! ) آفتاب بالاي سرمان رفت و عقربه هاي ساعت روي هم افتادند . چه ساعت گرمي !
تو براي گفتن يك كلمه به من و من افتادي و من خيس بودم زير بار شرم . گاهي آدم از فراموشي خودش پشيمان مي شود . سكوت ميان ما آنقدر طول نكشيد و درست راس يك دوباره از صفر شروع كرديم . شروعي دوباره از آفتاب و عرق . گاهي پشيماني ، فراموشِ آدم مي شود .
باد كه آمد ياد باران افتاديم و هوس پرسه از جا بلندمان كرد . زير قدم هاي ما خيابانها از روز هم كوتاهتر شده بودند . شهر زير پاي ما بود . كنارت كشيدم وگفتم : ديرشد برو ! هي خورده بودم كه ساعتم در خواب ديشب مانده است .