شب من هم بخیر !
حاصل اين روزهاي نبودن من يك هيچ بزرگ است . كوششي نفس گير براي آغاز يك فعاليت نمايشي ديگر ، گلايه ايي در دل دوستان دور و نزديك ، كلي پريشان خاطري و اداي عاشقي در آوردن ، خلسه هاي زوركي و خنده با دوستان خنده دار ، سردرگمي ترمهاي پاياني درس و دانشگاه ، كلنجارهاي روزمره با رجاله هايي كه تا اتاق خواب هم پايشان كشيده ميشود و . . . همه اش همين . همين هيچ . شايد قرار است همه اش همين باشد . زندگي را ميگويم . شايد هم نه . ميگذرم ، بگذريد ! سايه شما مادام و مستدام ، سرتان گرم و سرگرم خيال ، كه : در اين دنيا خيال تنها سرزميني است كه سزاوار زيستن است ( ژان ژاك روسو )
چشمهام مي سوزند . كمرم خسته شده . ميخواهم غلت بزنم . نازنين من خواب است . همه خوابند . تمام شهر . همه را خواب ببرد من را آب مي برد . آرام مي غلتم . نازنين يك نفس تند و سنگين ميدهد داخل . ميترسم . چشمهايم را روي هم ميگذارم و خودم را به حالي ميزنم كه انگار ساعتهاست . . . زيرجلكي نگاهش ميكنم . خواب خواب است . چرا ؟ چرا طي اين همه شب او پي نبرده است ؟ اين سوالي است كه چندين شب است آزارم ميدهد . اگر آواز جيرجيركها نبود شايد از دق بي جوابي اين سوال و هزارتوهاي آزاردهنده ايي كه بجاي جواب جلوي چشمهام مي آمدند تا حالا هفت كفن پوسانده بودم . ولي جيرجيرك ها هستند . هر سه تا شان . زير كمد لباسها ، توي سواخ ريز گوشه پنجره و . . . راستي آن يكي امشب كجاست ؟ صدايش كمي دورتر از ديشب است . ديشب خودش را رسانده بود به ريشه هاي فرش . چقدر چشم چشم كردم تا ببينمش . اگر آقا مجتبي نصف شب هوس سيگار نميكرد چشمهايم كنده ميشدند و نمي ديدمش . آقا مجتبي و زنش براي شبهاي من عادت شده اند . چراغ اتاق خوابشان كه روشن شود نورش اتاق من و نازنين را هم كمي از تاريكي جدا ميكند . آندو خيلي شبها كم خوابند . چراغ اتاقشان تا نيمه هاي شب بيدار ميماند و هر شب يك بار آقا مجتبي براي سيگار كشيدن روي تراس مي آيد . زنش هم مي آيد . كمي خنده دار است . زن آقا مجتبي كه هيچوقت در كوچه و خيابان نميشود فراز و نشيبي از اندامش را و حتي يك تار مويش را ديد ، نصف شبها راحت و بي قيد مي ايستد كنار شوهرش . يك تاپ تنگ ميپوشد كه سينه هايش را سخت بغل كرده و شلوارك بامزه ايي كه تا نزديكي هاي زانويش ميرسد . لابد به همديگر ميگويند : از ما ديوانه تر كسي نيست كه تا اين ساعت بيدار باشد و تازه اگر هم باشد از چراغ اتاقش پيداست ! مجتبي سيگار ميكشد و زنش دست هايش را ميان موهاي بلندش شانه ميكند و از فاصله ميان دو مجتمع به نقطه هاي دور خيره مي شود . ميتوانم حدس بزنم به كجا نگاه ميكند . شب ، با چراغاني لامپ هايي كه از دور چشمك ميزنند بايد خيلي زيبا باشد . وقتي سيگار مجتبي به فيلترش ميرسد از تراس خانه سقوط ميكند . مجتبي سرش را خم ميكند تا گردن زنش . مي بوسد و بعد در حاليكه دستش را تا شانه دورترش رسانده مي بردش تو . و مثل هر بار چند دقيقه بعد اتاق من و نازنين دوباه تاريك تاريك ميشود .
چند شبي است كه با خودم فكر ميكنم چرا نازنين نميفهمد ؟ شايد بخاطر اين است كه چشمهاي من ديگر عادت كرده اند و مثل هفته هاي اول تا سرظهر سرخ و پف كرده نميشوند . البته بي گمان براي من غرق شدن توي اين سئوال تلخ بهتر است از فكر كردن به آن شرم مزخرف . نازنين غلت مي زند و روي دست راستش مي خوابد . حالا رخ به رخ شده ايم . زيباست . فقط نميدانم چرا مدتي است صورتش به نظرم بچه گانه ميرسد . اين حس را از از اولش نداشتم . يعني از آن روز اولي كه مادرم به بهانه خياطي و اينجور كارهاي زنانه نازنين را توي حياط خانه آورد . من از پنجره نگاهش كردم . آن وقتها برايم چهره اش هم زيبا بود و هم جدي . راستش از وقتيكه به چهره زن آقا مجتبي كمي خيره شده ام حس ميكنم نازنين قيافه اش بچه گانه است . كسي چه ميداند ؟ شايد به همين خاطر او را به كج و كوله ايي مثل من داده اند .
خوابم مي آيد ولي نمي خواهم بخوابم . دوست ندارم كابوس شب عروسي ام سروقتم بيايد . يادش كه مي افتم تنم مي لرزد . همهمه عروسي به آخرش رسيده بود . نازنين هنوز توي همان لباس توري سفيد بود . همه رفته بودند جز مادرم . مانده بود و نگاهم مي كرد . نگاهش شبيه نگاه زمان بچگي هام بود . وقتيكه از خواب بيدار مي شدم ، با شوق مي خواستم سلام كنم و همين نگاهش خشكم مي كرد . و هميشه وقتي از كنارش رد مي شدم مي فهميدم كه بمن خيره نبوده بلكه تخت خوابم را زل زده بود .
نازنين آخرين اشكهايش را ريخت . پدر با بوق ، مادر را صدا زد . مادر نگاهش را بريد و رفت تا سوار شود . حالا من و نازنين مانده بوديم و يك زندگي تازه كه براي شروعش قاعدتاً بايد با هم مي خوابيديم . چه شب عرق ريزي بود و البته ترسناك . تصور من چيز ديگري بود . گمان نمي كردم آنقدر شرم داشته باشد . وقتي تمام شد از هم سوا شديم . تند تند نفس مي زدم . نازنين با چشمهاي باز به سقف اتاق خيره بود . لابد دلش مي خواست من چند جمله عاشقانه به او بگويم . چند دقيقه بعد خوابيد . شايد پي برد كه من همه حرفي را بلد نيستم كه بگويم . خوابم مي آمد اما نبايد مي خوابيدم . از خودم مي ترسيدم . بخصوص آنكه آن شب پر از هيجان و ترس بود . ياد حرف مادرم افتادم كه گفت : دكتر گفته نبايد هيجاني بشي ، ترس هم تشديدش ميكنه ، هميشه هم يادت باشه قبل از . . . خوابيم . مثل يك احمق . آنقدر خسته بودم كه تمام خواب برايم به اندازه يك لحظه بود كه صداي نازنين تمامش كرد : تو چيكار كردي ؟ ايستاده بود بالاي سرم . فهميدم كه آنچه نبايد سرم آمده . گفت :"باورم نمي شه . عين بچه هايي ." با قدمهاي تند داشت از اتاق بيرون مي رفت . خودم را نيم خيز كردم و گفتم : نازنين من بايد بهت ميگفتم كه از بچگي . . . با صداي بلند گفت : خفه شو . آنقدر بلند گفت كه از خواب پريدم . نازنين غلت خورد و پشتش را به من كرد . جيرجيرك هايي مي خواندند . با صداهايي زنگ دار و زشت . تمام تخت را وارسي كردم . نفس راحتي كشيدم و خودم را ولو كردم . خوشحال بودم از اينكه همه اش يك خواب بوده و ناراحت از اينكه مي دانستم نبايد بخوابم و تا صبح بايد صداي كشنده جيرجيرك ها را تحمل كنم .
امشب چراغ خانه آقا مجتبي زودتر از هميشه خاموش شد . سيگار هم نكشيد . شايد زنش تركش داده . زن خوبي دارد . قيافه اش زنانه است و مي داند كه شوهرش سيگاري است . آقا مجتبي مجبور نيست بگذارد زنش بخوابد و بعد بيايد روي تراس تا . . . خسته ام . ديگر نمي خواهم فكر كنم به اينكه چرا نازنين نمي فهمد بيداري هاي من را . خوابم مي آيد و مي خواهم بخوابم . به جهنم ! همه شهر را خواب ببرد و من را آّب . چه اهميتي دارد كه جيرجيرك سوم امشب كجاست ؟
