به خودم هي ميزنم كه نبايد وا بروم ، بايد بيشتر بخودم مطمئن باشم . بخودم ميگويم كه تو آدمي هستي كه هر كاري از دستت برمي آيد و هر كاري هم كه ميخواستي كرده ايي .
اَه ! اين گلفروش لعنتي هم جوري زل زده كه انگار قاتل ديده . حق هم دارد ، فكري شده ام . همه اش بخاطر آن يك جمله ايي است كه " آزاد " گفت . هميشه وقتي اتفاق بدي برايش مي افتد حرفهايش تلگرافي و شاعرانه ميشوند .
"برو پيش مژده و سلام برسان . بگو امروز فاصله من با يك قاتل به اندازه يك جنازه بود "
ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم بهمن 1384ساعت 18:2  توسط حبیب پرتاری
|
این روزها درگیر بازنویسی یکی از داستانهای گذشته ام که مبتلا به کوتاه نویسی وبلاگی شده بود . اما از اعتراف این حقیقت نمیتوانم بگذرم که قلمم سنگین تر از قبل شده . یکی از دلایل این اتفاق خواندن داستانکی بود بنام مسئله از کتایون آموزگار. آنقدر خوب نوشته که ترجیح میدهم بجای هر حرفی فقط داستان را برای چندمین بار بخوانم :
مسئله
اداره جهاد کشاورزی شهرستان تویسرکان....
پسرک ماتش برده بود به مسئله. اشک تو ی چشمهاش جمع شده بود. نمی فهمید. اصلن اداره ی جهاد کشاورزی شهرستان تویسرکان را نمی فهمید که بخواهد بقیه ی مسئله را بخواند.
پدر بالای سرش داد زد : خب!
پسرک با بغض دوباره خواند : اداره ی جهاد کشاورزی شهرستان تویسرکان، 374 تن کود شیمیایی...
روی کاغذ بی که بفهمد چه می نویسد نوشت 374 و دماغش را بالا کشید.
پدر دوباره داد زد: 374 چی؟ جلوش بنویس چی؟ ونوک انگشت سبابه اش را چند بار جلوی 374 پسرک محکم فشار داد. جوریکه نوک ناخنش هربار سفید سفید میشد.
پسرک سه باره خواند: اداره ی جهاد کشاورزی شهرستان تویسرکان، 374 تن کود شیمیایی یکبار و 545 تن ....
پدر دوباره فریاد زد : پس جلوش بنویس چی؟ و خودش جواب داد: کود شیمیایی! بنویس کود شیمیایی. و پسرک بی که بفهمد چه می نویسد و کجا می نویسد نوشت: کود شیمیایی.
-اونجا نه! اینجا. اینجا بنویس. جلوی 374!
و پسرک پاک کن را از دست عرق کرده اش در آورد و شروع به پاک کردن کرد. کاغذ سیاه شد. پاک کن را فشار داد .کاغذ پاره شد.
پدر کاغذ را از دفتر کند و باز فریاد زد: از نو بنویس. پسرک نوشت:
اداره ی جهاد کشاورزی شهرستان تویسرکان...
+ نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1384ساعت 11:28  توسط حبیب پرتاری
|