معاشقه ( یک قطعه ادبی )
تويي كه سينه به سينه ارثت رسيده اين كلام ، شايد گزافه بخواني اين سطور را و شايد هم كفري بداني اش ، ولي من در دستان مردي كه دهانش بوي موش صحرايي ميدهد هديتي چنان گران نميبينم كه ترا و خود را در آن بگنجانم . نه براي عمري ، كه براي لحظه ايي حتي .
اينك زمان ، زمين تجرد است و آفتاب ، آسماني از صراحت و بي پردگي . كهنه حريف من ! بگذار كهن كلام بماند براي كهن پرستان ، نه براي چون تويي و چون مني كه به لحظه ايي زمين و زمان را به آواز انگشتانمان بانگ اناالحق توانيم زد .
بسپر . بسپر گلهاي توحيدي سينه هايت را به آواز الحادي انگشتان من ، كه خدا جايي است ميان همين گلستان آواز . لاي سينه هايت شايد ، زير ناخنهاي من گمانم . ولي هست . باورش كرده ايم كه هست و همين بسنده كه ديگر به موشخورهاي بيابانگردمان التجاي هديت و هدايتي نباشد ( نه مشابه موشها و موشكهايي كه قرنهاست سر تسليم بر آستان ارادتشان ميسايند : به ضرب اسطوره هايي كه لالايي زير پتوهايند يا گاه به ضرب دگنك )
به كراهت اين سطور ! كه من خدا را كنار بوته ايي از آتش ديدم كه استكاني چاي را به قندهاي
فراوان هورت ميكشيد و بنده ايي را كنار خود از لطيفه روده بر كرده بود . زير لب براي ميهنش – جهان – سرودي انقلابي ميخواند و به انگشتان اش ضرب سرود را آموزه زانوان ميكرد . به كراهت اين سطور قسم كه من . . . بس است ديگر ! چيزي نمانده كه پشت موشكها را موشها بليسند تا از خون من برايشان آسياب بچرخد . . . فقط گلم ! وقتيكه مي آيي ساز را ، چاي را و سينه هايت را هم بياور . براي نمازي ميخواهمشان كه عمري است بساطش ناجور است و مهجور .
