داستانك
مردك چند ماه است به خواهرم تجاوز ميكند و انگار يادش رفته همين چندي پيش بود كه دست پدرم را مي بوسيد تا به او دختر بدهد . من از همان اولش مخالف بودم . شايد بخاطر شغل بيخودش : بپاي شبانه يك بارفروشي . چيزي بمن ميگفت كه روزي مثل امروز خواهرم صورت خيسش را روي شانه هايم هوار ميكند تا بگويد : فشار زندگي له ام كرده برادر! و من هنوز هم ميترسم به پدر بگويم : دختر سي ساله ات ترشيده نبود لهيده بود .
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
شايد نبش قبر يك رمانتيسم دو آتشه است ، شايد هم يك معاشقه صرف ، كسي چه ميداند شايد هم يك داستان كوتاه كه اجزايش خوب كنار هم نشسته اند . هر چه هست بعنوان يكي از كارهاي قديمم مي پسندم اين " مردي كه گريه ميكرد " را وتقديمش ميكنم به دوستترينم .
" مردي كه گريه ميكرد "
باران كه شد بيرون زدم . فرصت خوبي بود براي پنهانكاري . روي درخت همسايه مان گنجشكي كز كرده بود و خيس ميخورد . جيك نميزد مثل من كه در آن باران لطيف ، حس ترانه خواندنم نمي آمد . در پرسه باد و باران ، پاچه هاي شلوارم زودتر از همه جايم خيس مي شدند شايد چون شتاب بيشتري براي رسيدن داشتند . البته برايم بي اهميت بود اينكه تمام شلوارم خيس بشود ، حتي موهايم . و حتي آن گنجشك هم در آن لحظه برايم بي اهميت بود . بي آنكه خودم با خودم بگويم انگار نيرويي لبهايم را تكان ميداد تا بگويم : به جهنم كه خيس ميشود . به درك كه سردش است . همه چيز بي اهميت بود مثل مسيري كه براي رسيدن به مقصدم داشتم . تنها چيزي كه اندك هويتي داشت خود مقصد بود . نقطه ايي از شهر كه سخت من را آزار ميداد و من شيفته اين آزار بودم .
پارك خالي از آدم بود . ياد او افتادم و لحظه هايي كه بدنبال يك معاشقه كوتاه به ساعات متمادي مشاجره تبديل ميشد . يادآوري خاطره ايي آزاردهنده حس شيريني را بمن داد كه ترانه ايي عاشقانه را با خودش آورد . اما هنوز ترانه جان نگرفته بود كه رعد و برقي با صدايي خوفناك حس ترانه خواندن را پاره پاره كرد .
باران ديگر لطيف نبود ، وحشيانه ميباريد و سيلي ميزد . زني انگار توي گوشم كل كشيد و من بخود آمدم كه به مقصدم رسيده ام . اينبار خودم بودم كه با خود ميگفتم : كاش او هميشه شاد باشد چه در جشن تولدش و چه در عروسي اش . مهم نيست . اصلا هيچ چيز مهم نيست .
وقتي برمي گشتم تنها چيزي كه آزارم ميداد پوچ بودن اين پرسه خيس بود و بهمين خاطر مدام به آن فكر ميكردم . از مقصد لعنتي دور شده بودم ولي باز باران مي آمد . مهم نبود ، چون در آن خيابان خلوت اگر كسي مردي تنها را ميديد كه قدم زنان ميرفت و باخودش حرف ميزد ممكن بود گمان كند كه ديوانه است اما هرگز پي نميبرد كه گريه ميكند . باران براي پنهانكاري خوب است . به جهنم كه خيس ميشوم . به درك كه سردم است .
. . . . . . . . . . .
ضيافت شعر و نمايش
(بررسي وجوه دراماتيك شعر ضيافت از احمد شاملو )
از بارزترين خصايص هنر مدرن امروزي ساختار و شالوده شكني ، تلفيق سبكها و ژانرهاي پيشين و حتي برقراري پيوند ميان هنرهاي گونه گون است . مثل آنچه بكمك عكاسي و موسيقي در تئاتر جان گرفت تا تئاتريكالسم تعريف شود . بايد اذعان كرد كه آهنگ رشد اين گونه از خلاقيت در هنر و ادبيات معاصر ما چندان چشمگير نبوده است و گامهاي بلند اين زمينه را تنها معدود كساني برداشته اند .
آنها كه شاملو را ميشناسند ميدانند كه از دست او چه كمياب اند در هنر . تسلط او بر ادبيات فارسي ، تبحرش در ترجمه شعر و داستان و نمايشنامه ، دانش و حتي تجربه سينمايي اش دست در دست ميدهند تا ذهن رزمجوي شاملو بر تارك ادبيات فارسي تكيه بزند .
" ضيافت " از مجموعه " دشنه در ديس " ، نمايشي ترين شعر شاملوست . شعري كه تمام ملزومات اصلي ادبيات دراماتيك را داراست . در اين مجال پس از نگاه به طرح قصه " ضيافت " به چند عنوان از اين ملزومات اشاره ميشود :
كساني پاي در سوري نهاده اندكه ميزبان آن با جامهاي زهر و دشنه ايي كه در يك ديس بدل چيني قرار دارد از ديگران پذيرايي ميكند . غلامان بخاطر تقديم مرگ بي دردسر از ميهمانان طلب انعام ميكنند . مرده ها را در رف ها چيده اند و زنده ها را در يخدانها گذاشته اند . ميزبان در خونسردي بيرحمانه ايي همه را به زهر و دشنه تعارف ميكند . راوي – كه خود گويي از همين ميهمانان است – هراس ميهماناني را بيان ميكند كه نميدانند مرده اند يا زنده :
شگفتا
!
ما
كيانيم ؟
نه بر رف چيده گانيم كز مرده گانيم
نه از صندوقيانيم كز زنده گانيم
. . .
صداي خطبه مداح و قدمهاي گروهي عزادار از دور مي آيد . مداح ستايش كسي را ميكند كه بي هراس در جاده آفتاب قدم نهاده و مرگ را بخاطر" نه گفتن " بجان خريده است .
هراس بخود نگذاشت
اگرچه بالهايش جاودانگي اش بود ،
و فرياد كرد
" نه "
اگرچه ميدانست
اين
غريو نوميدانه ي مرغي شكسته پر است
كه سقوط ميكند
مداح ادامه ميدهد و زنان زيبا و معصوم را كه با خود عشق آورده بودند ياد ميكند . زنان عاشق ، اميدوار اند و آرمانگرا :
. . .
ريشه
فروترين ريشه
از دل خاك ندا داد
:
"
عطر دورترين غنچه
مي بايد
عسل شود
! "
مداح اينبار از مادراني ياد ميكند كه خون فرزندانشان مايه سربلندي است .
. . .
آه فرزندان !
فرزندان گرم و كوچك خاك
كه بي گناه مرده ايد
تا غرفه هاي بهشت را
بر والدان خويش
در بگشائيد !
ما آن غرفه ها را هم اكنون به چشم ميبينيم
. . .
راوي توصيف شرايط را ادامه ميدهد :
. . .
دروج
استوار نشسته است
بر سكوي عظيم سنگ
و از كنج دهانش
تفخنده رضايت
بر چانه ميرود
ايلچي ها همه جاي ملك را تفحص ميكنند و هر دري را ميكوبند . جارچي ها كه بدنبالشان ميروند مدام فرياد ميزنند " باكرگاني شايسته خداوندگار ! " و اين فريادها هدف ايلچي ها از جستجو را لو ميدهد . دلقك به نيشخندي گزمه ها را قديس مي خواند . يكي از مدعيان ، در سخني دلسوزانه دلقك را نهيب ميزند كه مراقب جان و كلام خود باشد . و دلقك در جمله ايي خود را از مرگي پاك و آسماني كه گويي از پيش برايش مقدر شده آگاه ميداند . خطيب از او ميخواهد كه اگر جز دروع گفتن حرفي ندارد سكوت كند و . . .
ضيافت در نگاه ساختارشناسانه تئاتري ، متني است تلفيقي از دو فضاي متفاوت نمايشي . نمايش ها و نمايش واره هاي سنتي ايراني و نيز ادبيات دراماتيك امروزين كه قواعدش را از تئاتر اروپا گرفته است .
حضور راوي و شكل روايت او كاملاً متاثر از نقالي ها و معركه گيري هاست . مداح و خطيب هم ، چه در بيان متني و چه به لحاظ شمايل تاثير گذاري شان در پيشبرد نمايش ، بر قاعده تعزيه خوانها و پرده خوانها عمل ميكنند . شخصيت دلقك نيز با نگاه به آنچه كه تيپ هايي چون " سياه " و " مبارك " و . . . در خيمه شب بازي ها ، معركه گيري ها و حتي در برخي نقالي ها ( در مقام بچه مرشد ) داشته اند ، نوشته شده است . شخصيت هايي با حماقت و دانايي توامان كه حرفهايشان در ذهن مخاطب سئوال انگيزي ميكند و شاملو با استفاده از آنها به فضاي معنايي نمايش عمق بخشيده است .
از ديگر نشانه هاي نمايش هاي سنتي در " ضيافت " پيشبرد نمايش با پيش آگاهي هاي نقلي و روايي است . پيش از ديالوگ مادران ، مداح از آنها سخن گفته و آگاهي ميدهد . همين سياق در مورد زنان عاشق ، جارچي ها و . . . نيز مرتباً به چشم مي آيد .
اما نشانه هايي پررنگ از ادبيات دراماتيك و مشخصاً درام نسبيت كه متعلق به درام نويسي مدرن است نيز در اين شعر وجود دارند . قوي تري اين نشانه ها شكست زمان و مكان است . صحنه " ضيافت " مكاني ثابت و مشخص نيست . محل ميهماني ، مكان مداحي و حتي وقتيكه جارچي ها ميچرخند و فرياد ميزنند به معناي سراسر سرزمين ميشود .
اما شكل شكست زمان در " ضيافت " چشمگيرتر است . تمام اين نمايش در يك مدت زمان معنايي رخ ميدهد كه شايد فقط يك لحظه كوتاه باشد و شايد زماني طولاني . مداحي ها و ديگر ديالوگهاي مداح ، مادران ، مدعيان و . . . همگي در توصيف مبارزه جويي همان كساني است كه به آن ميهماني رفته اند . در واقع ضيافت جامهاي زهر و سيني حامل دشنه چيزي جز ميدان مبارزه با تاريكي و پانهادن در مسير آفتاب نيست . تعليق زماني اين نمايش بخاطر آنست كه ميهمانان ، نه زندگاني اند فقط با قصد مبارزه و نه مردگاني اند كه در راه آرمانشان جان باخته اند بلكه مبارزاني هستند در حال نبرد و رهرواني اند در راه مرگ .
نه بر رف چيده گانيم كز مرده گانيم
نه از صندوقيانيم كز زنده گانيم ؛
تنها
درگاه خونين و فرش خون آلوده شهادت ميدهد
كه برهنه پاي
بر جاده ايي از شمشير گذاشته ايم
انتهاي نمايش " ضيافت " چون پايان تراژيك امروزي بجاي آنكه در مرگ باشد مربوط به شخصيت هايي است كه ميمانند و با گرفتاري ها و آرمانهايشان دست به گريبان ميشوند ( مثلاً در " سه خواهر " اثر چخوف و " اشباح " اثر ايبسن ) . انتهاي " ضيافت " با ديالوگ خطيب است كه به لحاظ معنايي نيز جان تمام متن است :
. . .
اما اگرت مجال آن هست
كه به آزادي
ناله ايي كني
فريادي در افكن
و جانت را به تمامي
پشتوانه فرياد آن كن
!
وجود كنش هاي قابل رويت ، توصيف جزئيات صحنه ها ، استفاده از افكت هاي صوتي جهت ايجاد تصاوير ذهني ، تنوع مناسب و رنگبندي قابل قبول كاراكترها از ديگر المانهاي نمايشي اين اثر اند كه بررسي تك تك آنها در اين ميحط نمي گنجد .
با تمام آنچه گفته شد بايد خاطر نشان كرد كه " ضيافت " ذاتاً يك شعر است و نه يك نمايشنامه . شعري كه از نمايشنامه و امكانات نگارشي آن جهت نيل به محتواي خود استفاده كرده است . و غرض از اين بررسي مختصر نيز هرگز پذيرفتن اين شعر بعنوان يك نمايشنامه كامل و بي نقص نبوده است .
اين نكته را نميخواهم به از قلم افتاده هاي اين نوشته بيفزايم كه آنچه ارزش بيشتري به اين اثر شاملو ميدهد تاريخ سروده شدن اين شعر است . بهار سال 1350 . و اين در حالي است كه باگذشت اينهمه سال هنوز هم هنر و ادبيات ما در ارائه آثار مدرن و خصوصاً آثار تلفيقي به جسارت و پختگي نرسيده است .
. . . . . . . . . . .
دوري ها
بايد باور كنم اين را كه سياهه هاي پيش چشمم درخت اند و نه اشباحي كه از پس هم و در شتابي نامنتظر مي آيند و در سياهي پيرامون گم ميشوند . شب بيرون ، شيشه را آينه كرده است و من از اين آينه شبانه بغل دستي ام را نگاه ميكنم كه مدام با آن ماس ماسك ور مي رود . گويي كلافه است و جواب بي حوصلگي اش را قرار است روي نمايشگر آن ماس ماسك بيابد . ميتوانم حدس بزنم چه دردي دارد . مردها دو دسته اند آنها كه هوس زنها را دارند و آنها كه خيلي هوس زنها را دارند .
" ميشه لطفاً صداشو كم كنين ؟ "
كسي بهايي نميدهد . حتي خود من كه گوش مفتش شده ام تا ادامه بدهد كه باندهاش بيخ گوش ماست ، درك كه ندارن مردم . همينطور ادامه ميدهد و باز با گوشي اش ور ميرود . صداي زنانه توي باند با خش و خشي ناموزون توي گوشمان پيچيده است . واي از چشم رهزن تو ، خون من بر گردن تو . خوب مي خواند . صدايش حزن خاصي دارد ولي حماقت زنانه اي در كلامش هست . گور به گور همه مان بكنند كه براي بردگي بدينا آمده ايم .
حتي براي خودم هم باور نكردني بود . اما شما با اين كار مسئوليت سختي را روي شانه هاي من گذاشتيد . شما كار خودتان را كرديد حالا نوبت بنده است كه به رسالتم عمل كنم . شما نشسته ايد و بمن خيره هستيد . متوقعيد و چشم انتظار . طبيعي است . حق داريد .سر خرمن بسياري از تصدي هاي مملكت ما آنقدر وعده و وعيد هست كه ديگر جايي براي وعده هاي بنده نيست .
متشكرم . ولي خواهش ميكنم دست نزنيد . عرض ميكردم ، لياقت شما بسيار بالاتر از اين چيزي است كه امروز مي بينيم .سپاسگذارم ! ولي اگر دست نزنيد بهتر است . كاري با مناسبت امروز ندارم ، نظم جلسه بهم ميخورد .دستتان را توي دست من گذاشتيد ، سوار بر اين كشتي اميدوار شديد و چشم دوخته ايد به آينده . به بنده اعتماد كنيد . بي شك طوفانهاي بي شماري در مسير ما خواهند بود . اما من شما را در كمال آرامش به مقصد تكامل خواهم رساند . شما فقط چشمهاتان را ببنديد و اعتماد كنيد . مثل دفعه قبل و دفعات قبل از آن . مطمئن باشيد كه . . .
كاشكي بهش حالي ميكردم و بعد راهي ميشدم . اونجوري ديگه اينقدر دلواپس نبودم كه ته اش چي ميشه . مي مونه يا ميره . نكنه توي اين مسير آنتن نده ؟ انگاري ديوونه شدم . اين سئوال را بيشتر از ده باره كه دارم از خودم ميپرسم و هر بار هم گوشي را چك كردم كه براه باشه و هست . هميشه همينجوري بوده . يه عالمه حرف آماده ميكنم وقتي كه وقت گفتنشون سر ميرسه يادم ميره . . . دست آخر هم بخاطر اينكه يك جمله را نگفتم حسي مثل عذاب وجدان خفه ام ميكنه . اين مرتيكه چرا صداي اين زهرماري را كم نميكنه ؟
" ميشه لطفاً صداشو كم كنين ؟ "
همچين بي تفاوته كه انگار هيچ چي نشنيده . همينه ديگه . درك كه ندارن مردم . باندهاش بيخ گوش ماست ، اونوقت آقا واسه خودش نشسته جلو سيگار ميكشه و صفا ميكنه . البته حقمونه . بايد سرمون بياد . گوسفند سزاوار چوپانه . اين بغل دستي كه يك جوري به بيرون خيره شده كه انگاري يه رديف مرد عزب واسادن تا شازده يكي را واسه خودش انتخاب كنه . يه جين كتاب هم دور خودش چيده كه مثلاً ، چه ميدونم . اون يارو هم كه جلو نشسته همچين يه حال مونده كه انگاري سرش گير كرده به شيشه . مشكوكه . مثل اينكه دوست نداره ديده بشه . چي توي مغزش ميگذره خدا ميدونه . كاش تماس بگيره . داره دير ميشه . نصف شب كه نمي تونه تماس بگيره . چه طعم بدي داره انتظار .
زهرمار ! صداشو كم كنين ! تك زبونمه همچين يه فحش آبداري بهش بدم كه . دمت گرم خدا ولي خدائيش اين آخر خوبي واسه ما نبود . واااي از چشم رهزن توووو . خووون من بر گردن تووووو . زين آشنايييييي .
آقا نگهدارين لطفاٌ
كجاس حواستون ؟هيچ معلومه ؟
هي يارو ! رسيديم .زت زياد .
آقا . . . من . . . راستش حتي يك ده ريالي هم ندارم به شما بدم .
. . . . . . . . .
يک داستانک :
به مادرت بگو برای خواستگاری اش نمی آيم . بگو نه امشب و نه هيچ شب ديگری .
اينرا مردی به او گفت که کفشش هم بوی سيگار مارلبرو ميداد .
پله های زير زمين خانه را يکی يکی سقوط کرد . پاهايش هنوز ميلرزيدند و پيشانی اش هنوز هم خيس بود . از ميان آنهمه دود کسی را نديد فقط هی زد : بهتر نيست به فکر راه ديگری برای پول آوردن باشی ؟ ميشنوی بابا ؟ بابا ! . . . بابا ؟
. . . . . . . .
سلام
چه تلخ است که خانه ات را ديگرانی ساکن شده باشند . آنهم ديگرانی که ميدانی هرگز کوچکترين ارزشی قائل نيستند برای ديوارهايی که گويی جداره های قلب تواند .
خانه من : تئاتر افسوس که ديرزمانی است که قرق شده کسانی است که . . .
و اينجا نيامده ام که فراموش کنم اهل کجايم . آنقدر از خانه ام ميگويم تا به خانه برگردم .