تبليغاتX
ریسمانی از داستان

ریسمانی از داستان

( خانه من تئاتر )

پریچهره هاي مچاله

(من اين داستان را تا آنسوي گريه ، تا سرحد مرگ به خودم تقديم ميكنم )

پريچهره جان ببخش ! تو همين امشب بايد همبستر مردي شوي . مردي كه پالتويش همرنگ چشمهايش است . نپرس چرا . فقط با او بخواب . چشمهايت را بند و فكر هم نكن . گمان نميكنم آقاي نظام به فكرهاي تو در آن لحظه اهميتي بدهد . ميتواني فكر كني به گذشته . به ياد بياوري روزي را كه جلوي دانشگاه ايستاده بودي و سعي ميكردي خودت را خونسرد نشان بدهي : به ساعتش نگاهي كرد . پاي تكيه گاهش را عوض كرد و دوباره به ساعتش نگاه كرد . آنقدر دلنگران بود كه گمان كرد قرارشان روز ديگري بوده است و يا دست كم ساعت ديگري . نزديك بود دوباره به انتظار ، دري وري بگويد كه ديد از دور مي آيد . از آن سمت خيابان . با همان شلوار رنگ پريده و موهاي كم پشتي كه باد امانشان را بريده بود .  لبخند خفيفي را روي لبهايش انداخت .

" ببخشيد "

" مهم نيس . "

"  كاري پيش اومده بود . خيلي دير كردم ؟  "

" نه . كلاس من هم تازه تموم شده . بريم ؟ "

همان جاي هميشگي . نيمكتي از پاركي خلوت كه كمترين احتمال دردسر را هم نداشت .

سرم گيج ميرود . مادرم دوباره بند كرده است به من و بيكاري ام . در اتاق بسته است و صدايش از هشتي خانه مي آيد . چقدر بد است كه آدم تك فرزند خانه باشد و چقدر بدتر است كه پدرت صبح ها برود و شبها خسته برگردد . حداقل خوبي خانه هاي شلوغ اينست كه آدم در فراواني فرزندها كمتر ديده ميشود .

پريچهره خوبم ! بگذار داخل اتاقت شود . سكوت كن تا گمان كند راضي هستي . بنشين لبه تختت تا فكر كند تو از او راغب تري . از زمختي انگشتهايش نترس و رنگ درنده چشمهايش . سعي كن خودت را به فراموشي بسپاري . رها كن خودت را و به خاطره هاي خوبي فكر كن كه براي تو ساخته ام . به روز هفتم خرداد : پسر ، با ترسي از روي خجالت گفت : " تولدت مبارك پري خانم " دختر از خوشحالي نميدانست چه بگويد . آنقدر نميدانست كه بغضش گرفت . پسر ابروهايش را بالا انداخت و با چشمهاي گشاده و ترسيده خيره شد به صورت دختر . " اين دومين باره كه از يه نفر هديه ميگيرم " ابروهاي پسر در هم گره خوردند . " هديه اول را از خانم معلممون گرفتم . كلاس اول بودم يا دوم يادم نيس " پسر نفس راحتش را قاطي كرد با خنده . " به چي ميخندي ؟ به تنهايي من ؟ "

" نه . به تنهايي خودم كه ديگه داره تموم ميشه "

شايد چيزي كه كم كم داشت ميان آندو جاري ميشد نامش عشق بود .

" . . . همين پسر كبري خانم كه تو هي ازش بد ميگي ، ماشالا هزار ماشالا رفته سركار . ازدواج هم كرده . ميشنوي ؟ ميگم ازدواج هم كرده . كبري خانم ديروز پريروزا ميگفت ميخاد ماشين بخره . از اون مدل بالاهاش . "  همه اين حرفهايش را از حفظم . داستان اين پسر بي هنر كبري خانم را كه تمام كرد مي رود سربخت پسرعموي خودم كه چقدر آقا شده و مايه افتخار . . . امشب شب خوبي نيست . اين از مادر كه شبيه راديو شده و برايش مهم نيست كه من به حرفهايش گوش ميدهم يا نه  . آن هم از ماجراي صبح . مدام ياد حرفهاي آن منشي مفنگي مي افتم و نفسم ميخواهد بند بيايد : " اما نااميد نباش . آقاي نظام خودشون راه حل را پيش پايت گذاشتند . ايشون گفتن از ماجراي اون پسره اصلاً خوشم نيامده . گفتن بجاش يه مرد قد بلند بذار با پالتوي بلند سبز رنگ . از اون مردا باشه كه . . . "

 پريچهره جان ! دلت ميخواهد پيرزني باشي كه گربه اش را بيشتر از نوه هايش دوست دارد ؟ يا كودكي كه هر شب آدمهاي قصه را در اتاقش ميزباني ميكند ؟ دوست دارم از من چيزي بخواهي .

" همينه ديگه . بابات هم باهاس سركوفتشو بمن بزنه . كه چيه بچه خان داداش شده افتخار فاميل و . . . "

من هم مثل تو خسته ام و حالم از خودم بهم ميخورد . نميدانم چرا ديوار اين اتاق رقصش گرفته است ؟

بگذار صداي ناله هايت اتاق را فتح كند . چه اهميتي دارد كه آن سبزهاي درنده را براق ميكني . آن مرد آبي است كه سر هردومان گذشته است .  

" راستي شما هيچ ميدونستين آقاي نظام خودشون هنرمندن . دست برقضا دستي به قلم هم دارن . پس يه وقت فكر نكني كه ايشون فقط ماديات را . . . "

ميخواهم كمي با مادرم حرف بزنم . شايد هم دنبال كاري گشتم . كاري كه كار باشد .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آذر 1384ساعت 17:7  توسط حبیب پرتاری  | 

دختر در آتش

استاد فلسفه من چرند زياد ميگويد ولي از اين يك حرفش خوشم آمد كه گفت : تا زمانيكه با چشم خودت ميبني چيز جديدي نديده ايي . بايد بالاي آدمها باشي تا ديدن را ، دوباره ديدن را و باز هم ديدن را تجربه كني . جمله دوم را خودم گفتم . زير لب ، وقتيكه از خانه اش بيرون ميرفتم .

وقتي به خانه رفتم پدرم بخاطر يك ساعت تاخير خودش را حسابي به زحمت انداخت . دقايقي گريه كردم و ساعتي هم مادرم توي همان گوشم حرفهاي زنانه ميزد كه " پدرت ترا دوست دارد " و " هيچ پدر و مادري بد بچه شان را نميخواهند " . بعد از آن وقتي برايش چاي بردم و سيگار روشن كردم ، ديدم كه كف دستش هنوز سرخ است . مثل يك پاره آتش .

فرداي آنروز از خواب كه بيدار شدم مثل تمام روزهاي اين چند ماه كيفم را برداشتم و خارج شدم . وقتيكه ميرفتم سئوال تكراري برادرم بود كه در هوا پرت شد :" چي داري ؟ " . گفتم : " رياضي ، تا بعد از ظهر".

استاد ، آنروز از هميشه خراب تر بود . ولي باز هم خوب بود . گفت : انسان اگر انسان نبود و فراموش نميكرد از دست خودش ديوانه ميشد . روي زبانم بود كه بگويم : ميان چرندياتتان حرفهاي جالبي پيدا ميشود ، كه خودش بدون توضيح گفت : فلسفه ما همه اش اينجوريه ! فاصله فلسفه زندگي تا سفسطه زنده بودن به اندازه طول كشيدن يك نخ سيگاره . جمله دوم را وقتيكه از خانه اش بيرون ميرفتم گفتم . در حاليكه مدام ميترسيدم دير شود و شب دوباره براي پدر چاي بريزم و سيگار بگيرانم .

وقتي رسيدم دير شده بود . اما پدر برعكس شب قبل به آرامي صدايم كرد تا با هم حرف بزنيم . بيشتر از دو ساعت حرافي كرد و كلماتش توي مغزم افتاده بودند بجان كلمات استاد . وقتي حرفهايش تمام شد و ميرفتم كه بخوابم گفت : " يه منفگي بيسواد ، حريف زن و زندگي نيست ". سعي كردم با حركت سر به او بفهمانم كه فراموشش كرده ام ولي ول كن نبود :" هنوز اول بيست سالته . اونقدر با گل و شیرینی بیان و برن كه باورت نشه . يه سيگار واسه پدرت . . . ".

گفتم : " فيزيك ، تا بعد از ظهر" . و برادرم جوريكه انگار خيالش راحت شده باشد گفت :" به سلامت ! "

آنروز استاد از خودش گفت و آرزوهايش . نازنين زمخت من پولش ته كشيده بود وحتي يك جمله خوب نمي توانست بگويد . مهم نبود كه پول براي كرايه هم نمي ماند . مهمان خودم شد .

شب در حاليكه خستگي ، پاهايم را له ميكرد ، از نگاه برادرم شك كردم كه هم دير آمده ام و هم بو ميدهم .

اسمم را صدا زد . ماندم و آماده شدم تا بگويم : " شيمي ، تا بعد از ظهر" . جلوتر از هميشه آمد و گفت :" فلسفه ، تا غروب " . دنيا روي سرم آوارشد .

زمين زير قدمهايم سخت و سوزان بود و راه خانه استاد از هميشه طولاني تر . من بايد تصميمم را ميگرفتم كه با كدام آتش بسوزم .

از خانه اش كه ميرفتم سرم پر بود از تراوشات نشئگي و دلم ميخواست آنقدر پول توي كيفم مانده بود تا يك كتاب كوچك فلسفه بخرم .

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آذر 1384ساعت 1:56  توسط حبیب پرتاری  | 

قرمزته

باد خشكي مي وزيد . سفيدها خشكشان زده بود و به روبرو خيره بودندhabibpartari.blogfa . مبهوت و خودباخته . كسي جرات نمي كرد دم بزند . حتي لاف جسارت هم در آن لحظه از كسي بر نمي آمد . سفيد اصلي به ديگران نگاهي كرد ، زبانش را روي لبهايش چرخاند ، دستش را بالا گرفت و دهان باز كرد كه : امروز روز بزرگي . . . براي قرمزهااما قضيه فرق ميكرد . در بيشماري حيرت آورشان همه چيز يافت ميشد :كينه ، انتقام ، حسادت ، شعف ، اميد و حتي ترس . برخي ها از آنكه تيغشان به پيكر سفيد اصلي بيفتد در خوفي غريب بودند . گويي از عقوبتش ميترسيدند . نطق سفيد اصلي كوتاه تر از هميشه بود . شايد چون زبانش به سقف دهانش چسبيده بود . از ارتفاع چرمي كه برايش ساخته بودند پائين آمد . سفيد ها يكي پس از ديگري نفسي عميق كشيدند و باز هم به روبرو خيره شدند . سعي ميكردند نگاه هايشان را از هم بدزدند مبادا كه ترس را تشديد كنند . هر چه ميگذشت سفيدها خسته تر و قرمزها كلافه تر و جري تر ميشدند .

قرمز اصلي باشتاب از مقرش بيرون آمد . پاپوشش را بالا كشيد . همانطور كه بسمت خط مقدم نيروهايش ميرفت دستش را از آرنج تا مچ روي لبهايش كشيد و تكه هاي گوشتي را كه مانده بود پاك كرد . سپس ايستاد تا به سفيد ها خيره شود . باد خشكي كه مي وزيد ديدن سفيدها را كه به خاك همرنگ تر بودند سخت ميكرد . قرمز اصلي همانطور خيره مانده بود ، بعد با يكطرف دهانش خنديد و رو كرد به قرمزهاي خودش . بي درنگ برايش ارتفاعي چرمي ساختند . سينه اش را صاف كرد ، دوباره دستش را روي لبش كشيد كه تكه گوشتي نمانده باشد . اين بار از اول مچ تا نوك انگشت ها . دستش را بالا گرفت . قرمزها هوار كشيدند . آنقدر بلند كه بگوش سفيدها هم رسيد . البته سفيدها سعي كردند خودشان را به كوچه علي چپ بزنند . مثلاً در همان لحظه يكي از سفيدها رو كرد به بغل دستي اش و جمله ايي را گفت كه معني اش اين بود : خب ديگه چه خبر ؟ قرمز اصلي نطق غرايي را سرداده بود و سفيد ها از سكوت يكدست روبرويشان به اين مسئله پي بردند . باد خشكي كه مي وزيد توي گوش قرمزها هووم هووم ميكرد و شنيدن حرف هاي قرمز اصلي را كمي سخت كرده بود . قرمز اصلي زورش را چپاند توي گلويش و هواري كشيد كه معني اش اين بود : بهشان رحم نكنيد . با تيغ هايتان برويد براي پاره كردن . . . حصار سكوت و كلافگي شكسته شد . سفيد ها بسمت قرمزها و قرمزها بسمت سفيدها دويدند . همگي تيغ هايشان را پيش رو گرفته بودند و داد ميكشيدند . وسعتي كه چند ساعتي خالي مانده بود اينك پر از صداي برخورد تيغ ها ، غريو هاي پيروزي و ناله هاي زخم و جراحت شده بود . يكي از قرمز ها وقتي شميرش را درگلوي سفيد قدكوتاهي فروبرد حس كرد كه او چقدر شبيه پسرعموي خودش بود . يكي ديگر از قرمزها وقتي خنجري در ماتحتش فرو كردند داد زد : پسرخاله ! و يكي از سفيد ها كه چند قدم آنطرف تر بود فكر كرد كسي او را صدا زده است . قرمز اصلي آنسوتر ايستاده بود . چشمش به سفيد اصلي كه افتاد مات ماند . سفيد اصلي هم بي حركت شد . شكل غريبي بود . انگار هيچكدام از سفيدها قرمز اصلي را نمي ديدند و هيچكدام از قرمزها سفيد اصلي را . از كنارشان رد مي شدند و بي تفاوت بسمت هدفي ديگر حمله مي بردند . صداها هم بريده شده بود . حتي صداي بال پرنده ايي هم نمي آمد . واضح بود كه دهان ها باز ميشدند و فريادها را پس مي انداختند اما كوچكترين صدايي بگوش نميرسيد . قرمز اصلي حس كرد يك جايي او را ديده است . كجا ديده بود ؟ ياد كودكي پاكش افتاد كه با بچه هاي همسايه در كوچه ميدويدند و شادي مي كردند و خودش آب بيني اش را كه غالباً آويزان بود با دست پاك ميكرد . از انتهاي بازو تا نوك انگشت ها . آن وقت ها اصلاً قرمز و سفيد مطرح نبود . همه يا سبز بودند يا مشكي . مشكي ها يك سمت مي ايستادند و سبزها سمت ديگر . مشكي اصلي آدم هايش را نصيحت ميكرد و پند مي داد . آنطرف هم سبز اصلي كه خيلي احترامش واجب بود مي ايستاد و به آدمهايش حرفهاي جالبي مي زد ، از حكمت وجود گرفته تا سلوك زندگي . بعد هر دو گروه غريو شادي و پيروزي ميكشيدند و بمست همديگر ميدويدند تا همديگر را تكه پاره كنند . قرمز اصلي همه اينها را در لحظه ايي پيش چشم ديد . آه زمختي كشيد و ميدانست كه الان مثل آن وقتها نيست و ديگر آنكه وقتي اولش قرمز شدي بايد تا آخرش بگويي : قرمزته . البته آنها كلمه ديگري ميگفتند كه معني اش همين بود . رو كرد به سفيد اصلي و بسمتش دويد . سفيد اصلي هم دسته تيغش را محكم گرفت . چشمهايشان را بهم دوختند و شروع كردند به چرخيدن . قرمز اصلي همانطور كه ميچرخيد پايش روي دست قرمزي رفت كه بقيه تنش آنطرفتر افتاده بود روي سينه يك سفيد . هردوشان در همان لحظه پي بردند كه چقدر از جمعيت كم شده است . معدود باقيمانده آنسوتر به تماشاي اين چرخش سرخ و سفيد ايستاده بودند . سفيد اصلي هر چه به آنها خيره شد فقط قرمزها را ديد . شايد چون سفيدها به خاك همرنگ تر بودند . صداي ناله زنانه ايي توي گوش هردوشان پيچيد . ناله زنانه ايي كه براي آن مكان بشدت غريب بود . قرمز اصلي همانطور كه ميچرخيد فكر كرد دچار اوهام شده . مطمئن بود كه زنهاي قرمز الان همه در خانه هايشان هستند . سفيد اصلي سعي كرد غمي را كه در چهره اش افتاده بود پاك كند و براي همين قصد كرد كه فريادي بكشد . اما فقط دهانش را باز كرد و چند لحظه بعد بست . شايد چون گلويش خشك شده بود و زبانش هم به سقف دهانش چسبيده بود . بسمت قرمز حمله ور شد . قرمز اصلي ناباورانه به عقب پرت شد . فهميد كه زورش به سفيد اصلي نميرسد . شايد بخاطر اين بود كه سفيد اصلي ديگري چيزي براي باختن نداشت . دستش را بالا گرفت و اشاره ايي داد . بي درنگ چند قرمز ديگر كه هشت يا نه نفر بودند به او اضافه شدند . طبيعي بود كه چند لحظه بعد سفيد اصلي تكه پاره شود .

باد خشكي كه مي وزيد سينه ابرها را بهم چسبانده بود . ابرهايي كه براي باران بغضشان گرفته بود ولي هنوز آنقدر سياه نشده بودند . قرمز اصلي نميدانست كه دنبال صاحب آن صداي زنانه بگردد يا برگردد به مقرش و گوشت بخورد . چند لحظه مردد بود . رو كرد بسمت يكي از قرمزها و جمله ايي را گفت كه معني اش اين بود : هر كس گوشت من را بخورد فرض ميكنم سفيد است و مي دهم با شمشير . . . و رفت كه صاحب آن ناله زنانه را پيدا كند .

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آذر 1384ساعت 18:26  توسط حبیب پرتاری  | 

 

داستانك

مردك چند ماه است به خواهرم تجاوز ميكند و انگار يادش رفته همين چندي پيش بود كه دست پدرم را مي بوسيد تا به او دختر بدهد . من از همان اولش مخالف بودم . شايد بخاطر شغل بيخودش : بپاي شبانه يك بارفروشي . چيزي بمن ميگفت كه روزي مثل امروز خواهرم صورت خيسش را روي شانه هايم هوار ميكند تا بگويد : فشار زندگي له ام كرده برادر! و من هنوز هم ميترسم به پدر بگويم : دختر سي ساله ات ترشيده نبود لهيده بود .

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

شايد نبش قبر يك رمانتيسم دو آتشه است ، شايد هم يك معاشقه صرف ، كسي چه ميداند شايد هم يك داستان كوتاه كه اجزايش خوب كنار هم نشسته اند . هر چه هست بعنوان يكي از كارهاي قديمم مي پسندم اين " مردي كه گريه ميكرد " را وتقديمش ميكنم به دوستترينم .

" مردي كه گريه ميكرد "

باران كه شد بيرون زدم . فرصت خوبي بود براي پنهانكاري . روي درخت همسايه مان گنجشكي كز كرده بود و خيس ميخورد . جيك نميزد مثل من كه در آن باران لطيف ، حس ترانه خواندنم نمي آمد . در پرسه باد و باران ، پاچه هاي شلوارم زودتر از همه جايم خيس مي شدند شايد چون شتاب بيشتري براي رسيدن داشتند . البته برايم بي اهميت بود اينكه تمام شلوارم خيس بشود ، حتي موهايم . و حتي آن گنجشك هم در آن لحظه برايم بي اهميت بود . بي آنكه خودم با خودم بگويم انگار نيرويي لبهايم را تكان ميداد تا بگويم : به جهنم كه خيس ميشود . به درك كه سردش است . همه چيز بي اهميت بود مثل مسيري كه براي رسيدن به مقصدم داشتم . تنها چيزي كه اندك هويتي داشت خود مقصد بود . نقطه ايي از شهر كه سخت من را آزار ميداد و من شيفته اين آزار بودم .

پارك خالي از آدم بود . ياد او افتادم و لحظه هايي كه بدنبال يك معاشقه كوتاه به ساعات متمادي مشاجره تبديل ميشد . يادآوري خاطره ايي آزاردهنده حس شيريني را بمن داد كه ترانه ايي عاشقانه را با خودش آورد . اما هنوز ترانه جان نگرفته بود كه رعد و برقي با صدايي خوفناك حس ترانه خواندن را پاره پاره كرد .

باران ديگر لطيف نبود ، وحشيانه ميباريد و سيلي ميزد . زني انگار توي گوشم كل كشيد و من بخود آمدم كه به مقصدم رسيده ام . اينبار خودم بودم كه با خود ميگفتم : كاش او هميشه شاد باشد چه در جشن تولدش و چه در عروسي اش . مهم نيست . اصلا هيچ چيز مهم نيست .

وقتي برمي گشتم تنها چيزي كه آزارم ميداد پوچ بودن اين پرسه خيس بود و بهمين خاطر مدام به آن فكر ميكردم . از مقصد لعنتي دور شده بودم ولي باز باران مي آمد . مهم نبود ، چون در آن خيابان خلوت اگر كسي مردي تنها را ميديد كه قدم زنان ميرفت و باخودش حرف ميزد ممكن بود گمان كند كه ديوانه است اما هرگز پي نميبرد كه گريه ميكند . باران براي پنهانكاري خوب است . به جهنم كه خيس ميشوم . به درك كه سردم است .

. . . . . . . . . . .

ضيافت شعر و نمايش

(بررسي وجوه دراماتيك شعر ضيافت از احمد شاملو )

از بارزترين خصايص هنر مدرن امروزي ساختار و شالوده شكني ، تلفيق سبكها و ژانرهاي پيشين و حتي برقراري پيوند ميان هنرهاي گونه گون است . مثل آنچه بكمك عكاسي و موسيقي در تئاتر جان گرفت تا تئاتريكالسم تعريف شود . بايد اذعان كرد كه آهنگ رشد اين گونه از خلاقيت در هنر و ادبيات معاصر ما چندان چشمگير نبوده است و گامهاي بلند اين زمينه را تنها معدود كساني برداشته اند .

آنها كه شاملو را ميشناسند ميدانند كه از دست او چه كمياب اند در هنر . تسلط او بر ادبيات فارسي ، تبحرش در ترجمه شعر و داستان و نمايشنامه ، دانش و حتي تجربه سينمايي اش دست در دست ميدهند تا ذهن رزمجوي شاملو بر تارك ادبيات فارسي تكيه بزند .

" ضيافت " از مجموعه " دشنه در ديس " ، نمايشي ترين شعر شاملوست . شعري كه تمام ملزومات اصلي ادبيات دراماتيك را داراست . در اين مجال پس از نگاه به طرح قصه " ضيافت " به چند عنوان از اين ملزومات اشاره ميشود :

كساني پاي در سوري نهاده اندكه ميزبان آن با جامهاي زهر و دشنه ايي كه در يك ديس بدل چيني قرار دارد از ديگران پذيرايي ميكند . غلامان بخاطر تقديم مرگ بي دردسر از ميهمانان طلب انعام ميكنند . مرده ها را در رف ها چيده اند و زنده ها را در يخدانها گذاشته اند . ميزبان در خونسردي بيرحمانه ايي همه را به زهر و دشنه تعارف ميكند . راوي كه خود گويي از همين ميهمانان است هراس ميهماناني را بيان ميكند كه نميدانند مرده اند يا زنده :

شگفتا !

ما

كيانيم ؟

نه بر رف چيده گانيم كز مرده گانيم

نه از صندوقيانيم كز زنده گانيم . . .

صداي خطبه مداح و قدمهاي گروهي عزادار از دور مي آيد . مداح ستايش كسي را ميكند كه بي هراس در جاده آفتاب قدم نهاده و مرگ را بخاطر" نه گفتن " بجان خريده است .

هراس بخود نگذاشت

اگرچه بالهايش جاودانگي اش بود ،

و فرياد كرد " نه "

اگرچه ميدانست

اين

غريو نوميدانه ي مرغي شكسته پر است

كه سقوط ميكند

مداح ادامه ميدهد و زنان زيبا و معصوم را كه با خود عشق آورده بودند ياد ميكند . زنان عاشق ، اميدوار اند و آرمانگرا :

. . . ريشه

فروترين ريشه

از دل خاك ندا داد :

" عطر دورترين غنچه

مي بايد

عسل شود ! "

مداح اينبار از مادراني ياد ميكند كه خون فرزندانشان مايه سربلندي است .

. . . آه فرزندان !

فرزندان گرم و كوچك خاك

كه بي گناه مرده ايد

تا غرفه هاي بهشت را

بر والدان خويش

در بگشائيد !

ما آن غرفه ها را هم اكنون به چشم ميبينيم . . .

راوي توصيف شرايط را ادامه ميدهد :

. . . دروج

استوار نشسته است

بر سكوي عظيم سنگ

و از كنج دهانش

تفخنده رضايت

بر چانه ميرود

ايلچي ها همه جاي ملك را تفحص ميكنند و هر دري را ميكوبند . جارچي ها كه بدنبالشان ميروند مدام فرياد ميزنند " باكرگاني شايسته خداوندگار ! " و اين فريادها هدف ايلچي ها از جستجو را لو ميدهد . دلقك به نيشخندي گزمه ها را قديس مي خواند . يكي از مدعيان ، در سخني دلسوزانه دلقك را نهيب ميزند كه مراقب جان و كلام خود باشد . و دلقك در جمله ايي خود را از مرگي پاك و آسماني كه گويي از پيش برايش مقدر شده آگاه ميداند . خطيب از او ميخواهد كه اگر جز دروع گفتن حرفي ندارد سكوت كند و . . .

ضيافت در نگاه ساختارشناسانه تئاتري ، متني است تلفيقي از دو فضاي متفاوت نمايشي . نمايش ها و نمايش واره هاي سنتي ايراني و نيز ادبيات دراماتيك امروزين كه قواعدش را از تئاتر اروپا گرفته است .

حضور راوي و شكل روايت او كاملاً متاثر از نقالي ها و معركه گيري هاست . مداح و خطيب هم ، چه در بيان متني و چه به لحاظ شمايل تاثير گذاري شان در پيشبرد نمايش ، بر قاعده تعزيه خوانها و پرده خوانها عمل ميكنند . شخصيت دلقك نيز با نگاه به آنچه كه تيپ هايي چون " سياه " و " مبارك " و . . . در خيمه شب بازي ها ، معركه گيري ها و حتي در برخي نقالي ها ( در مقام بچه مرشد ) داشته اند ، نوشته شده است . شخصيت هايي با حماقت و دانايي توامان كه حرفهايشان در ذهن مخاطب سئوال انگيزي ميكند و شاملو با استفاده از آنها به فضاي معنايي نمايش عمق بخشيده است .

از ديگر نشانه هاي نمايش هاي سنتي در " ضيافت " پيشبرد نمايش با پيش آگاهي هاي نقلي و روايي است . پيش از ديالوگ مادران ، مداح از آنها سخن گفته و آگاهي ميدهد . همين سياق در مورد زنان عاشق ، جارچي ها و . . . نيز مرتباً به چشم مي آيد .

اما نشانه هايي پررنگ از ادبيات دراماتيك و مشخصاً درام نسبيت كه متعلق به درام نويسي مدرن است نيز در اين شعر وجود دارند . قوي تري اين نشانه ها شكست زمان و مكان است . صحنه " ضيافت " مكاني ثابت و مشخص نيست . محل ميهماني ، مكان مداحي و حتي وقتيكه جارچي ها ميچرخند و فرياد ميزنند به معناي سراسر سرزمين ميشود .

اما شكل شكست زمان در " ضيافت " چشمگيرتر است . تمام اين نمايش در يك مدت زمان معنايي رخ ميدهد كه شايد فقط يك لحظه كوتاه باشد و شايد زماني طولاني . مداحي ها و ديگر ديالوگهاي مداح ، مادران ، مدعيان و . . . همگي در توصيف مبارزه جويي همان كساني است كه به آن ميهماني رفته اند . در واقع ضيافت جامهاي زهر و سيني حامل دشنه چيزي جز ميدان مبارزه با تاريكي و پانهادن در مسير آفتاب نيست . تعليق زماني اين نمايش بخاطر آنست كه ميهمانان ، نه زندگاني اند فقط با قصد مبارزه و نه مردگاني اند كه در راه آرمانشان جان باخته اند بلكه مبارزاني هستند در حال نبرد و رهرواني اند در راه مرگ .

نه بر رف چيده گانيم كز مرده گانيم

نه از صندوقيانيم كز زنده گانيم ؛

تنها

درگاه خونين و فرش خون آلوده شهادت ميدهد

كه برهنه پاي

بر جاده ايي از شمشير گذاشته ايم

انتهاي نمايش " ضيافت " چون پايان تراژيك امروزي بجاي آنكه در مرگ باشد مربوط به شخصيت هايي است كه ميمانند و با گرفتاري ها و آرمانهايشان دست به گريبان ميشوند ( مثلاً در " سه خواهر " اثر چخوف و " اشباح " اثر ايبسن ) . انتهاي " ضيافت " با ديالوگ خطيب است كه به لحاظ معنايي نيز جان تمام متن است :

. . . اما اگرت مجال آن هست

كه به آزادي

ناله ايي كني

فريادي در افكن

و جانت را به تمامي

پشتوانه فرياد آن كن !

وجود كنش هاي قابل رويت ، توصيف جزئيات صحنه ها ، استفاده از افكت هاي صوتي جهت ايجاد تصاوير ذهني ، تنوع مناسب و رنگبندي قابل قبول كاراكترها از ديگر المانهاي نمايشي اين اثر اند كه بررسي تك تك آنها در اين ميحط نمي گنجد .

با تمام آنچه گفته شد بايد خاطر نشان كرد كه " ضيافت " ذاتاً يك شعر است و نه يك نمايشنامه . شعري كه از نمايشنامه و امكانات نگارشي آن جهت نيل به محتواي خود استفاده كرده است . و غرض از اين بررسي مختصر نيز هرگز پذيرفتن اين شعر بعنوان يك نمايشنامه كامل و بي نقص نبوده است .

اين نكته را نميخواهم به از قلم افتاده هاي اين نوشته بيفزايم كه آنچه ارزش بيشتري به اين اثر شاملو ميدهد تاريخ سروده شدن اين شعر است . بهار سال 1350 . و اين در حالي است كه باگذشت اينهمه سال هنوز هم هنر و ادبيات ما در ارائه آثار مدرن و خصوصاً آثار تلفيقي به جسارت و پختگي نرسيده است .

. . . . . . . . . . .

دوري ها

بايد باور كنم اين را كه سياهه هاي پيش چشمم درخت اند و نه اشباحي كه از پس هم و در شتابي نامنتظر مي آيند و در سياهي پيرامون گم ميشوند . شب بيرون ، شيشه را آينه كرده است و من از اين آينه شبانه بغل دستي ام را نگاه ميكنم كه مدام با آن ماس ماسك ور مي رود . گويي كلافه است و جواب بي حوصلگي اش را قرار است روي نمايشگر آن ماس ماسك بيابد . ميتوانم حدس بزنم چه دردي دارد . مردها دو دسته اند آنها كه هوس زنها را دارند و آنها كه خيلي هوس زنها را دارند .

" ميشه لطفاً صداشو كم كنين ؟ "

كسي بهايي نميدهد . حتي خود من كه گوش مفتش شده ام تا ادامه بدهد كه باندهاش بيخ گوش ماست ، درك كه ندارن مردم . همينطور ادامه ميدهد و باز با گوشي اش ور ميرود . صداي زنانه توي باند با خش و خشي ناموزون توي گوشمان پيچيده است . واي از چشم رهزن تو ، خون من بر گردن تو . خوب مي خواند . صدايش حزن خاصي دارد ولي حماقت زنانه اي در كلامش هست . گور به گور همه مان بكنند كه براي بردگي بدينا آمده ايم .

حتي براي خودم هم باور نكردني بود . اما شما با اين كار مسئوليت سختي را روي شانه هاي من گذاشتيد . شما كار خودتان را كرديد حالا نوبت بنده است كه به رسالتم عمل كنم . شما نشسته ايد و بمن خيره هستيد . متوقعيد و چشم انتظار . طبيعي است . حق داريد .سر خرمن بسياري از تصدي هاي مملكت ما آنقدر وعده و وعيد هست كه ديگر جايي براي وعده هاي بنده نيست .

متشكرم . ولي خواهش ميكنم دست نزنيد . عرض ميكردم ، لياقت شما بسيار بالاتر از اين چيزي است كه امروز مي بينيم .سپاسگذارم ! ولي اگر دست نزنيد بهتر است . كاري با مناسبت امروز ندارم ، نظم جلسه بهم ميخورد .دستتان را توي دست من گذاشتيد ، سوار بر اين كشتي اميدوار شديد و چشم دوخته ايد به آينده . به بنده اعتماد كنيد . بي شك طوفانهاي بي شماري در مسير ما خواهند بود . اما من شما را در كمال آرامش به مقصد تكامل خواهم رساند . شما فقط چشمهاتان را ببنديد و اعتماد كنيد . مثل دفعه قبل و دفعات قبل از آن . مطمئن باشيد كه . . .

كاشكي بهش حالي ميكردم و بعد راهي ميشدم . اونجوري ديگه اينقدر دلواپس نبودم كه ته اش چي ميشه . مي مونه يا ميره . نكنه توي اين مسير آنتن نده ؟ انگاري ديوونه شدم . اين سئوال را بيشتر از ده باره كه دارم از خودم ميپرسم و هر بار هم گوشي را چك كردم كه براه باشه و هست . هميشه همينجوري بوده . يه عالمه حرف آماده ميكنم وقتي كه وقت گفتنشون سر ميرسه يادم ميره . . . دست آخر هم بخاطر اينكه يك جمله را نگفتم حسي مثل عذاب وجدان خفه ام ميكنه . اين مرتيكه چرا صداي اين زهرماري را كم نميكنه ؟

" ميشه لطفاً صداشو كم كنين ؟ "

همچين بي تفاوته كه انگار هيچ چي نشنيده . همينه ديگه . درك كه ندارن مردم . باندهاش بيخ گوش ماست ، اونوقت آقا واسه خودش نشسته جلو سيگار ميكشه و صفا ميكنه . البته حقمونه . بايد سرمون بياد . گوسفند سزاوار چوپانه . اين بغل دستي كه يك جوري به بيرون خيره شده كه انگاري يه رديف مرد عزب واسادن تا شازده يكي را واسه خودش انتخاب كنه . يه جين كتاب هم دور خودش چيده كه مثلاً ، چه ميدونم . اون يارو هم كه جلو نشسته همچين يه حال مونده كه انگاري سرش گير كرده به شيشه . مشكوكه . مثل اينكه دوست نداره ديده بشه . چي توي مغزش ميگذره خدا ميدونه . كاش تماس بگيره . داره دير ميشه . نصف شب كه نمي تونه تماس بگيره . چه طعم بدي داره انتظار .

زهرمار ! صداشو كم كنين ! تك زبونمه همچين يه فحش آبداري بهش بدم كه . دمت گرم خدا ولي خدائيش اين آخر خوبي واسه ما نبود . واااي از چشم رهزن توووو . خووون من بر گردن تووووو . زين آشنايييييي .

آقا نگهدارين لطفاٌ

كجاس حواستون ؟هيچ معلومه ؟

هي يارو ! رسيديم .زت زياد .

آقا . . . من . . . راستش حتي يك ده ريالي هم ندارم به شما بدم .

. . . . . . . . .

يک داستانک :

به مادرت بگو برای خواستگاری اش نمی آيم . بگو نه امشب و نه هيچ شب ديگری .

اينرا مردی به او گفت که کفشش هم بوی سيگار مارلبرو ميداد .

پله های زير زمين خانه را يکی يکی سقوط کرد . پاهايش هنوز ميلرزيدند و پيشانی اش هنوز هم خيس بود . از ميان آنهمه دود کسی را نديد فقط هی زد : بهتر نيست به فکر راه ديگری برای پول آوردن باشی ؟ ميشنوی بابا ؟ بابا ! . . . بابا ؟

. . . . . . . .

سلام

چه تلخ است که خانه ات را ديگرانی ساکن شده باشند . آنهم ديگرانی که ميدانی هرگز کوچکترين ارزشی قائل نيستند برای ديوارهايی که گويی جداره های قلب تواند .

خانه من : تئاتر افسوس که ديرزمانی است که قرق شده کسانی است که . . .

و اينجا نيامده ام که فراموش کنم اهل کجايم . آنقدر از خانه ام ميگويم تا به خانه برگردم .

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آذر 1384ساعت 18:20  توسط حبیب پرتاری